باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

هشتمین ملاقات با دکتر

باران جونم نفسم روز 3 دی دوباره وقت دکتر داشتم از این هفته به بعد دیگه تو مطب معطل نمیشم چون دیگه 35 هفتم شده قشنگم رفتم قسمت مامایی وزن و فشارم و گرفتن 2 کیلوی دیگه به وزنم اضافه شده یعنی کلا 12 کیلو تا الان فشارمم 11 روی 6 بودبعدشم رفتیم پیش دکتر بابا هادی راجع به هزینه های زایمان صحبت کرد یه کشت هم برام نوشت جون یه میکروب نباید توی بدن من باشه برای زایمان طبیعی برای یکشنبه ی دیگه 8 دی دوباره وقت گرفتیم
4 دی 1392

بابا هادی و باران

بارانم نمی دونی بابا هادی چه کارایی میکنه یعنی تو شدی همه ی دنیاش وقتی شبا میاد دستشو میزاره روی شکمم تو هم همین جوری تند تند تکون می خوری بابا هادیم کلی باهات حرف میزنه نفسم جدیدا خیلی سکسه میکنی روزی 2 یا 3 بار بابا هادی انقد قربون صدقت میره که نگو تازگیا دیگه تکونات مثل ماهی شده اما انقد محکم تکون می خوری که همه می بینن راستی چند روزه شبا خوابی تا صبح صبحم که پا میشم هنوز خوابی منم فشارت میدم بیدارت میکنم وای انقد خودم دلم میسوزه و پشیمون میشم اما خیالم راحت میشه بابا هادیم میگه بزن رخترم مامانتو بزن حقشه خلاصه نمیدونی چه روزای قشنگی و باهات میگذرونیم دیگه چیزی به اومدنت نمونده قشنگم   ...
4 دی 1392

هفتمین ملاقات با دکتر

روز 17 آذر هفتمین ملاقاتم با دکتر بود 33 فقته از بودن تو در وجودم میگذره دل تو دلم نیست که ببینمت نفسم این هفته یه نوار قلب ازبارن جونم گرفتن نمی دونی چقد خوب بود نیم ساعت صدای قلب نازت و شنیدم دکترم که دید گفت همه چی عالیه من چون می خوام زایمان طبیعی کنم برای 18 دی سونوی وزن گیری جنین برام نوشت راستی ضربان قلبتم 126 بود عشقم
4 دی 1392

هفتمین سونوگرافی(هفته ی 32)

باران گلم این دیگه آخرین سونویی بود که تورو انقد قشنگ و واضح دیدم 13 آذر رفتیم سونوی دکتر لاریجانی وزنت 1800-1900 بود ضربان قلبتم 130 بود اول من رفتم تو همه چیزو چک کرد بعد بابا هادی و صدا کردن اومد تو خانوم دکتر همه چیزو توضیح داد کلیه ها معده دست و پای کوجولوت منم ازش پرسیدم دخترم مو داره گفت آره ببین اما زیاد نیست الهی من فدای اون موهات بشم بعدشم دکتر یه نگاه به من و بابا هادی کرد گفت نمی دونم شبیه کدومتونه کلش گرده شماها جفتتون کلتون گرده خلاصه کلی خندیدیم
4 دی 1392

ماجرای عاشورا و تاسوعای امسال ما

بارانم چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا بود صبح عمو مهدی و خاله ندا اومدن دنبال ما که بریم بیرون قرار شد بریم مسجد مجد اما یه کم دیر راه افتادیم اول رفتیم دنبال عمه افسر بعد رفتیم سمت مسجد اونجا غذا تموم شده بود اما یه مغازه بود که داشت غذا میداد خلاصه پیاده شدیم اول عمه رفت یه غذا گرفت بعدش من رفتم جلو آقاهه گفت خانوم شما چند دفعه غذا میگیرید نمیشه دیگه نمیدم وای من و میگی همین جوری هاج و واج داشتم نگاه میکردم بابا هادی اومد عذای عمه رو گرفت داد گفت نمی خوایم اینم مال خودت منم داد زدم گفتم خیلی نذرت قبوله خلاصه دوباره سوار ماشین شدیم رفتیم عمه رو گذاشتیم خونه ی رویا اینا (دختر اون یکی عمم) رفتیم یه جای دیگه توی یه کوچه داشتن غذا میدا...
30 آذر 1392

ششمین ملاقات با دکتر

باران امروز 21 آبان وقت دکتر داشتم یه عالمه سوال داشتم که پرسیدم خانوم دکترم با مهربونی همه ی اونارو جواب داد وبازم شنیدن صدای قلب قشنگت ایندفعه ضربان قلبت 139 نفسم خانوم دکتر از امروز بهم قرص آهن داد وزنمم 1 کیلو دیگه اضافه شده یعتی کلا 10 کیلو
30 آذر 1392

پنجمین ملاقات با دکتر

نفس مامان امروز 21 مهر وقت دکتر داشتم خانوم دکتر امروزم معاینم کرد و دوباره صدای قلب نازتو شنیدم ضربانت 122 بود بعد از اونم برای 32 هفتگی سونوگرافی نوشت سونوی قبلی هم دید و گفت نینی ما نمرش بیسته مامانی وزنم اینروزا 9 کیلو اضافه شده فشارمم خوبه خداروشکر یه کم قندم بالا رفته بود که رفتم دکتر تغذیه کنترلش کردم خدا جونم شکرت به خاطر بارانممممممممممممممممممممممممممممممممممم
30 آذر 1392

مهمونیه ویارونه به افتخار بارانم

پرنسس مامان روز 25 مهر مامانم همه ی فامیل و دعوت کرد و مهمونیه ویارونه گرفت انواع و اقسام غذاهارم پختیم به همه کلی خوش گذشت اینم ناهار روز قبلش که عید قربان بود بابام گوسفند کشت وریا و زهرا هم اومده بودن کمک مامانم اینم عکس ناهار ویارونه که مامان گلم کلی زحمت کشید مرسی مامان جونممممممممممممم ...
30 آذر 1392